برگرفته از کتاب تفسیر سوره نور .... نوشته شهید مطهری:
" ان الذین یُحبّونَ ان تشیعَ الفاحشَهُ فی الذین امنوا لهم عذابٌ الیمٌ."
برای کسانی که دوست دارند فحشا در میان اهل ایمان شایع شود عذاب دردناکی آماده شده است .
این آیه از آن آیه هایی است که دو معنی دارد و هر دو معنایش هم درست است.
یکی از گناهان بسیار بزرگ که قرآن وعده " عذاب الیم " برای آنها داده است این است که کسی بخواهد خود فحشا را در میان مردم رایج کند می خواهند فحشا در میان مردم زیاد شود . چرا؟ برای اینکه هیچ چیزی برای سست کردن عزیمت مردانگی مردم به اندازه شیوع فحشا اثر ندارد.
برای روشن شدن معنای دوم آیه یک نکته ادبی در اینجا عرض می کنم و آن درباره کلمه " فی " است. " فی " به جای کلمه " در " در فارسی است . ما می گوییم " در خانه " و عرب می گوید " فی الدار " .
کلمه فی در زبان عربی گاهی به معنی " درباره ی " می آید . اینجا این آیه را اینطور هم می توان معنی کرد و هر دو معنی درست است :
" آنانکه دوست دارند که فحشا درباره اهل ایمان شایع شود. "
این معنایش این نیست که خود فحشا در میان اهل ایمان شایع شود بلکه نسبت فحشا درباره اهل ایمان شایع شود ...
یک عده مردم به اصطلاح روانشناسی امروز " عقده " دارند هرجا که یک کسی را می بینند که در میان مردم یک وجهه ای و حیثیتی دارد برای اینکه به این شخص حسادت می برند همت و عرضه هم ندارند که خودشان را جلو بیاندازند فورا به این فکر می افتند که یک شایعه ای درباره او درست کنند می گویند ما که نمی توانیم به او برسیم پس او را پایین بیاوریم " چگونه این کار را انجام می دهند ؟ " با یک عملی در منتهای نا مردی و آن اینکه یک شایعه ای علیه او بسازند و یک تهمتی به او بزنند. آنقدر این گناه بزرگ است که خدا می داند !
پیامبر اکرم یک وقت در حضور اصحاب فرمود : " الا اخبرکم بشر الناس؟ " آیا به شما خبر ندهم که بدترین مردم کیست؟
گفتند : بلی یا رسول الله
فرمود( عین جمله یادم نیست) :
بدترین مردم آن کسی است که خیر خود را از دیگران منع می کند و هرچه دارد تنها برای خودش می خواهد. آنهایی که حاضر بودند گمان کردند با این مقدمه دیگر بدتر از این افراد کسی نیست.
یک وقت فرمود: آیا می خواهید به شما بگویم از این بدتر کیست؟ صنف دیگری را ذکر فرمود...اصحاب گفتند خیال کردیم از این گروه دوم بدتر دیگر کسی نیست. بعد فرمود: آیا می خواهید از آن بدتر را به شما بگویم کیست؟ گفتند : از این بدتر هم مگر هست؟
آنگاه صنف سوم را فرمود: بدتر از این افراد مردمان بدزبان فحاش تهمت زن و آبروبرند. اینجا دیگر حضرت توقف کرد یعنی بدتر از اینها دیگر وجود ندارد ...
آنکه تهمت به ناحق می زند به هر حال در یک روزی گرفتارش خواهد شد حال یا یک کسی مثل خودش به او تهمت ناحق خواهد زد یا به شکلی آن شخص رسوا و مفتضح خواهد شد ..
.
.
.
جایی که همه یک جور فکر می کنند در واقع کسی فکر نمی کند ...
.
.
.
در روزگار جهل شعور جرم است ...
.
.
.
برای انسان های کوچک هرچه بیشتر اوج می گیری کوچک تر دیده می شوی چون آنها از پایین به تو می نگرند ...
.
.
.
وقتی انگشتت به سمت دیگری است حواست باشد سه انگشت دیگر به سمت خود توست ...
.
.
.
نکنه یادت بره مال کدوم قبیله ای ... !!!
.
.
.
آسمان چشمان آبی خداست...
آن همیشه نگران من و تو ...
تا وقتی خدا هست دلیل برای نگرانی نیست...
هرگاه احساس غریبت و تنهایی کردی به یاد داشته باش خدا همین نزدیکی است ...
" با تشکر از بهاره عزیزم ... "
.
.
.
التماس دعا
در پناه حق
بسم رب الشهدا ...
من ترانه ای ناخوانده از نسل انتظار و جا مانده از طایفه ی انقلاب می خواهم همه ی خستگی ام را از خودم از منی که سال ها از من دور مانده فریاد کشم و دلتنگی ام را به گوش او که سال ها چشم انتظار یافتنش هستم برسانم ....
دلتنگ همان کودک معصومی که در کودکیم جا ماند و من بی او آمده ام ...
حالا نبودش را با همه وجودم حس می کنم ... جای خالیه بودنش بر قلبم سنگینی می کند ....
چه غربت و دلتنگیه غریبی است وقتی دلت برای خود خودت تنگ می شود و تو هر لحظه در خودت هزار بار میمیری تا شاید زنده بودنش را لمس کنی .. همه ی من هایت را به زیر تیغ مرگ می کشی ...
اما ....
این همه دوری ... این همه جدایی تاوانی بیش از این ها دارد ....
دست های خالیت که به درگاهش دراز می شود و دلت سنگینه سنگین می شود هرچه بیشتر فریاد می کشی سنگین تر می شوی ..
هزار بار تکرار می کنی " الهی و ربی من لی غیرک "
و بازهم تکرار می کنی...
اما انگار غربتت را باور نمی کند انگار دلت سنگین تر می شود و دستانت خالی تر باز هم دل خوش می کنی به همین چند واژه :
اگر گفت آره ... چیزی رو که می خوای بهت میده .
اگر گفت باشه برای بعد داره به چبز بهتر برات آماده می کنه ...
و اگر گفت نه .... می خواد بهترین چیز رو بهت بده ...
نا امبد نمی شوی چون می دانی بر سر در جهنم نوشته اند هر که وارد می شود دست از هر امیدی بشوید ...
می بینی دنیا تا چه حد می تواند دردناک شود ... !!!!
ناباورانه به سوگ سال هایی می نشینی که یادت رفت باید زندگی می کردی ...
و حالا می بینی خیلی عقب مانده ای ..
نه تنها به خودت بلکه به همه بدهکاری ..
بدهی هایت را می شماری ...
به خودم ... به خودم بدهکارم که ترانه ی وجودم بی صدا ماند ....
به امام ... به امام زمانم بدهکارم .... شمردنی نیست این شرمساری !!!!
به شهدا ... به شهدا بدهکارم ...
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...............
...
...
...
سه نقطه های کلامت که زیاد می شود برای فهمیدن اینکه کلمات گویای احساس نیستند دیر می شود ...
راستی خیلی های دیگر هستند که به آنها بدهکاریم ...
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار !!! اتل متل یه مادر یه مادر فداکار
اتل متل بچه ها که اونارو دوست دارن آخه غیر این دوتا هیچ کسی رو ندارن
مامان بابارو می خواد ، بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه
وقتیکه از دردسر دست میزاره رو گیجگاش اون بابا مهربون فحش میده به بچه هاش
همون وقتی كه هرچی جلوش باشه ميشكنه همون وقتي كه هرکی پيشش باشه ميزنه
به نام او ...
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
♫
♪ ♪
♫
به تاریخ رمینی ها !!
11006400 ثانیه ..!!
183440 ساعت...!!
7560 روز...!!
252 ماه...!!
21 سال... !!
پیش ...
.
.
.
.................
تو دل شب اومد و صدام كرد و گفت پاشو وقت رفتنه ..
خودمو زدم به خواب كه انگار نشنيدم ..
گفت : می دونم دوست نداری بری اما ..
اما می خوام از صحراي عدم جدات كنم ... می خوام بهت ارزش بدم ...
خيلی تلاش كردم اما اون اونقدر فرشته هاشو فرستاد و فرستاد تا آخريشون با اخم و تخم منو تو مشت خودش برد پيشش ...
خيلی مي ترسيدم تا حالا اينقدر بهش نزديك نشده بودم ...
خیلی خیلی بزرگ بود ...!!
هرچی که نزدیکتر می شدم التهابم بیشتر میشد و بیشتر تلاش می کردم اما فایده ای نداشت تصمیم خودشو گرفته بود و من توان عصیان و مقابله نداشتم و باید می پذیرفتم ...
رو به فرشته ها گفت : بسازينش ...
بعد يه نفس عميق از عمق وجودش كشيد و گفت : بيا اينقدر از من مال تو !!!!!!!!!!!!!!
غرق سرور و شادمانی شدم ...
حالا بودن برام معنا داشت ..هر چند پر از درد بود... پر از دلهره... پر از رنج!!!...
اما لذت بخش بود
ديگه هيچ نبودم پوچ نبودم نيست نيودم ....
به تاريخ زمينی ها!! يه روز مثل امروز !! بهم گفت : بايد بری ...
گفتم : كجا!!؟؟ من كه خطايی نكردم...
گفت : مامان و بابات ميوه درخت ممنوعه رو خوردن .. !!
گفتم : بزار بمونم كنارت من طاقت ندارم !!
آروم و با صدايی مهربونتر از هميشه در حاليكه
چشماش غرق نگرانی بود..!!
گفت : نترس من باهاتم .. همه جا .. همه وقت .. هيچ لحظه ای تنهات نمی زارم ...
گفتم : براي چی داری تبعيدم می كنی ؟!
گفت : می خوام بری تا خودتو پيدا كنی.. تا خودت به من برسی !!! ...
نفهميدم...
هيچی از دليل رفتنم و حرفاش نفهميدم فقط مطمئن بودم اراده كرده منو بفرسته ...
گفتم اگه تنها موندم .. اگه ساكنان اونجا اذيتم كردند ... اگر گريه كردم ...اگر غصه خوردم ... تند تند می گفتم و صدام بلندتر و بلندتر می شد .. اون هيچ وقت ناراحت و عصبانی نمی شد .. به همه داد و فريادهام گوش كرد و گفت: فقط باور داشته باش كه من در كنارتم...
دارم می فرستمت جايی كه ساكناش به روحيه ات نمی سازه !!هواش به ريه هات نمی سازه !! كلی بيماري هست اونجا ... شايد هر روز گريه كنی اما منو يادت نره .. سخته اما مي تونی طاقت بياری اگه منو باور داشته باشی ...
وقتی كوله بارمو می بست همه جا پر نور بود ... پر روشنی ... پر عطر بهشت ...
گفته بود اونجا بده اما فكر نمی كردم ....
به وقت زمينی ها !! كم تر از چند صدم ثانيه ديگه نه نور و روشني بود نه بهشتی و نه اون كنارم بود !!
ديدم تنهام غريبم دفاعی ندارم... هيچی هيچی نذاشت با خودم بيارم! و يادم اومد كه بهم گفته بود شايد مجبور بشی هميشه گريه كنی و من تا تونستم اشك ريختم ...
امروز سالگرد اولين گريه هامه .. سالگرد تبعيدم ... حالا منم یکی از اون زمینی ها هستم !!!
راست می گفت : كلی بيماری اينجاست !! سرطان نگاه ~ طاعون قلب~ سرمای رابطه ~ سرخك نفرت ~ آبله دروغ ~ تب بی مهري ~ و ............
خيلی وقته ريه هام آسم داره و به هوای اينجا نمی سازه ... همه می دونن به هوای توكل نفس می كشم ... امروز بعد گذشت بيست و يك سال از اون حادثه هنوز خودمو پيدا نكردم و ميون هزاران من وجودم گمم !!! هنوز نفهميدم كدومم و كدوم می خوام باشم !!!
چه سالگرد تلخی ... بی سالی ام رو جشن بگيرم يا به سوگ بشينم !!!
حالا عمق نگاه نگران روز آخرشو مي فهمم !!!
.
.
.
امروز در کنار تداعی همه تلخی ها شیرین ترین لحظات رو هم سپری کردم از ساعت 12 شب به بعد دقیقا از اولین دقایق روز 22 تیر ماه با تبریکاتی که پر از محبت بود همین زمینی ها !! بهم ثابت کردند که برای خندیدن تو این دنیا میشه دلیلی به بزرگیه با هم بودن داشت ...
بهم ثابت کردند که خدا اگه غمو آفرید تا همیشه به یادش باشیم شادی هایی رو هم آفرید تا بیشتر به یادش باشی !! دوستایی که اگر هزار بار به درگاهش به خاطر داشتنشون شکر گزار باشی کمه ..
از همتون از صمیم قلب ممنونم ...
با وجود شماهاست که می تونم ادعا کنم صاحب بزرگترین زیبایی هستم که خدا با آفرینش انسان آفرید . می تونم ادعا کنم که عاشقم
می دونم یه روزی عاشق تر از همیشه به اون کودک درونم که هنوز پیداش نکردم می رسم ... تا اون موقع دلگرم می مونم به بودن با تموم کسانی که صمیمانه دوستم دارند ...
...
من اگه زخمي به دنيا اومدم
دستم اما حالا جنس مرهمه
دلي كه اون اولا شكسته بود
حالا قلب عاشقه يه آدمه
من همون آدم تنهام كه يه روز
پشت پا زد به تموم غصه هاش
سهم زندگيشو از دنيا گرفت
از تموم گريه هاي بي صداش
آره من اول قصه گم شدم
اما تا آخر قصه اومدم
همه ي اين سفر دور و دراز
لحظه ي آشتيه من بود با خودم
يكي انگار تو دلم زمزمه كرد
چرا از پنجره ها دل مي بري
شهر و از پنجره هاش ميشه شناخت
ميشه با دلخوشي ها دنيا رو ساخت
التماس دعا
در پناه حق...
پاورقي:
----------------------------------------------------
1- ( شعر:افشين يداللهي) با کمی تغییر ...
2- دیشب به نیت کسایی که به یادشون بودم و کسایی که به یادم بودند فال حافظ گرفتم... برای دریافت معنی غزل به فالنامه مراجعه کنید !:
مطهره عزیزم:زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
داداشیم : بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار , پریشان دل کرد
( مرثیه حافظ در سوگ فرزندش !!! )
سها : صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و نوش آمد
( دقیقا وقتی برای خودم هم فال گرفتم همین غزل اومد حداقل حافظ از اومدنم خوشحال شد !! )
سارا : دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
رقیه : ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
الهه و عارف : دویار زیرک و از باده ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
سلاله و یار : عکس روی تو چو در آئینه ی جام افتاد
عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد
کیمیا : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
مجتبی : واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
سیامک: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
محبوبه : جان بی جمال جانان, میل جهان ندارد
هرکس که این ندارد , حقا که آن ندارد
به نام او که قلم را آفرید تا حرفهایمان خفه نشوند !!!
امروز از این دلنوشته ها یک سال می گذره
پارسال همین موقع ها بود که اینهارو می نوشتم می خواستم چندتا از فال هارو حذف کنم چون خیلی چیزها تغییر کرده اما دلم نیومد ...
امسال هم مثل همه سال هایی که گذشت یه جور جدید بود!!!
نشمردم به تاریخ زمینی ها این یه سال چند ساعت و چند ثانیه میشه ...
این یک سال بیشتر از همه سال های زندگی ام تلاش کردم .. برای بهتر شدن ... بهتر بودن آینده بهتر داشتن ...
قد 22 سال خسته ام اما امیدوار به آینده ...
رقیه عزیزم .. بهاره خوبم ... دوتا مریم های مهربونم.. محبوبه گلم بابت محبتاتون تشکر می کنم ... کاش لایق مهربانی تان باشم ...
مطهره عزیزم اونقدر دل و قلب و احساست بزرگ شده که دیگه نمی تونم تو کلمه و جمله تعریفش کنم قد بی نهایت دور زندگی دوستت دارم ...
امروز خیلی خوب بود ... خیلی خوش گذشت .. راستی گلم دیوونگی وقتی زیاد میشه دیگه یه خاطره ی موندگار نمیشه میشه یه عادت خسته کننده ... ارزش این چند ساعت با شروع شدنش از صبح نابود میشد ....
.
.
.
تو لحظه های سبز دعاهاتون منو هم به یاد بیارید ....
خصوصی 1 :
دوست من سلام ... دکتر شریعتی میگه بهترین نامه ها آنهایی است که به هیچ کس می نویسیم .. اما به نظر من بهترین نامه ها نامه هایی است که هرگز مخاطب اونها رو نمی خونه ... امسال چندتا از خط های دفتر زندگی من هم برای تو نوشته شد خط هایی که شاید هرگز خونده نشه ....
دوست من می خواهم تنها باشم ... چون تو توان سازگاری با دنیای مرا نداری ... تو با همه مهربانی و آشنایی ات با دنیای من بیگانه ای .. !!!
وقتی تو حرف می زنی من گوش می دهم اما نمی شنوم ... وقتی تو ناراحتی من غمگینم اما می خندم ... وقتی تو نیستی من غرق حسرتم اما تو بی نیازی ام را می بینی ... دوست من برایم دعا کن ... می دانم دعای تو به آسمان نرسیده مستجاب می شود ...
دوست من چقدر گفتن اینکه دوستت دارم سخت است پس برای رهایی از این عذاب و سنگینی مجبورم به خدا بسپارمت و حضورت را از لحظاتم جدا کنم ... دوست من یادت است روزی متحیر شدی از قدرت کلامم و گفتی تو نمی توانی احساست را اینگونه به زبان آوری ...
شاید اتفاقی بود شاید هم ... اما همان شب سری به کویر زدم صفحه حرف ها و آدم ها را باز کردم و این جملات در مقابل چشمانم تن نازی می نمود که جادوی سرنوشت را اثبات می کرد :
شمس عمری بیتابی کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ... یک بیت شعر نتوانست بسراید ... نمی شود !! برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند !! اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه جای نشستن و گفتن نیست ...
مولانای شاعری که در خیالم خفته توان به دوش کشیدن شمس بیدار درونت را ندارد ...
احساست بزرگتر از آن است که روح من یارای فهمش را داشته باشد..
حق نگهدارت ...
خصوصی 2:
آدم ها برای با هم بودن باید نقطه مشترکی داشته باشند نمی دانم دوست خطابتان کنم یا ... !!
اما می دانم دشمن نیستید ...
خود را خضر خطاب کردید و مرا موسی تا باز هم شروع نکرده بگویید همه حرفهاتان درست و کارهاتان درست است ...
شما ناخواسته توانایی خوبی در آزردن دارید و فکر می کنم این مورد فقط شامل حال من شده ...
من هم نه کینه به دل دارم و نه تنفری ... فقط نمی خواهم بیش از این عدم فهم متقابل باعث حرمت شکنی شود هرچند شما همیشه توجیه هاتی برای کارتان دارید ...!!
گفتید همه چیز را سپردید به عشقتان تا او میان من و شما قضاوت کند خواستم بگویم قبل از اینها من شما را به هم او که شما لایق عشق بازی اش هستید و من نیستم سپردم ...
حق نگهدارتان ...
خصوصی 3:
3بار شمارتو رو صفحه گوشیم دیدم ... من بهت تبریک نگفتم تا بگم بیشتر از اونچه که فکرشو کنی خاطره ی آون روزها در گنچینه ی ذهنم برای همیشه مسدود مونده... آدم ها یا نقاط مشترکی برای همدلی ندارند یا با دستهای خودشون این نقاط مشترک رو پاک می کنن ...
برام دعا کن ...
حق یارت ...
.
.
.
شعار روستاییان در گیرو دار انقلاب :( البته روستاییان شمال کشور بقیه جاها کسی نبود که برام تعریف کنه !!! )
شه کیی پلارِ خارمه
شه جان شاه رِ خامبه!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شه کیی پلا : کدو پلوی خودم !!
خارمه : می خورم
مصرع دوم : شاه عزیز خودمو می خوام
غم مخور ایام هجران رو به پایان می رود این خماری از سر ما می گساران میرود
اللهم عجل لولیک الفرج ...
یادمان نرود آقا چشم انتظار رفت ...
یادمان نرود جای منتظر و منجی دارد یکی می شود !!!
یادمان نرود بهارها بی حضورش می آیند و هنوز شکوفه های ظهور سربرنیاورده اند تا به یقین فریاد زنیم سال نو بالاخره آمد !!!
امسال به یاد آوریم همه آنچه را که از یاد بردیم یا هرگز یادی از آن نکردیم ...
اگر باهم دعا کنیم حتما می آید ...
اللهم عجل لولیک الفرج ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
می دانست آخرین فرصت هاست ...
تصمیم گرفت لحظه هایش را بنگارد بر ورق پاره های روزگار و به دستان قلم بی ریایش شهری کاغذی ساخت ...
شهری که می توانست رفتن یلدایش را در آن گریه کند ..
شهری که درد هایش را دیکته کند شاید قلب بیمارش التیام یابد ...
شهری که با همه نا توانی اش عظمت سادگی او را بدوش می کشید ..!!
شهری که حالا بی قرار دل نوشته های او می گرید و شاهد اشک های من و دوستان
اوست !!
شهری که دیگر چشمان نگران او را نخواهد دید
شهری که دیگر گلایه های او از قلبی که بی رمق می تپید را نمی نگارد ...
شهری که بعد از رفتنش تنها ماند و شد خاطره ای دور ..!!
حالا او در آن سوی آسمان ها می خندد ...
دیگر نگران نیست ... نمی ترسد اگر بخواهد زیر بارش برف قدم بزند یا در پارک بدود یا تنهای تنها از خانه بیرون رود .. نمی هراسد ار اینکه نکند قلبش به درد آید ... حالا قلبش با شوق می تپد ... حالا یلدای مهربانی را به آغوش کشیده که هرگز او را ترک نمی کند ...
آسوده باش که زمین بیش از این لایق نبود که چون تو پاکی را بر خویش نگاه دارد ...
جایگاه شایسته روح بزرگت آسمان آبی خدا بود ...
تولدت مبارک ...!!!
مهربان مسافری که در چند ایستگاه قبل تر از قطار دنیا پیاده شد و به آسمان پرواز کرد و من و همسفرانش را در هاله ای از اشک و حسرت تنها گذاشت ...
آروین مشکانی که عظمت سادگی اش برای چون منی چنان ستودنی بود که یادش درخاطرم تا همیشه ماندگار خواهد ماند ...
لحظه تحویل سال آنان را که دستشان از دنیا کوتاست فراموش نکنیم ...
پی نوشت :
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سال نورو به تمام همسفرای مهربون کنج غربت ترانه سکوت مخصوصا مطهره عزیزم تبریک می گم ....
با آرزوی سالی خوش و مملوئ از موفقیت ...
التماس دعا ...
در پناه حق ...
به نام او...
بر آن شدم تا بنگارم از سیاستی که هیچ جا یادمان ندادند این سیاست سیاست که می گویند و در کنارش شعار می دهند که ساسیت در کنار دیانت است و این هم نیز در کنار آن یعنی چه ؟!
یکی بیاید به منی که جز دنیای شیشه ای خودم چشم به هیچ محفل و منزلی ندارم ...دنیای دو وجبیه خودم که ترکیبی است از من و او و دیگر هیچ... یکی بیاید و به من بگوید در این مملکت چه خبر است ...
سر بالا می کنی می بینی جنگ است بین اصول گرایان و اصلاح طلبان
به این واژه ها که نگاه می کنم می بینم عجب معنای
بزرگی دارند !!! و اینکه کسی اصلاح طلب اصول گرا باشد یا اصول گرای اصلاح طلب چقدر
خوب است ... اصولی که بر پایه اسلام شکل گرفته و اصلاحاتی که در جهت اسلام برای
پیشرفت باید شکل بگیرد و هرچه فکر می کنم ببینم کدام حرف این واژه ها با هم سر مخالفت و ناسازگاری
دارند نمی فهمم ..عجب بازی تلخی می کنند با این واژه ها !! اینها که اختلافی با هم
ندارند پس چرا شدند دو گروه مخالف !!! آن یکی چشم ندارد این یکی را ببیند و این هم
آن یکی را !!!
انگار مردم بت پرست شدند .. یکی را می کنند بت این گروه و دیگری را می کنند بت آن
گروه و حالا بیا دعوا سر اینکه کدام بت بهتر است ...
مگر ما از نسل منتظرین نیستیم ... مگر همه بودنمان نه برای این است که بیایم و جامعه ای بسازیم که آمادگی ظهور یگانه منجی را داشته باشد ... پس اینها این وسط چه می گویند ؟!!... همین است که دل مهدی فاطمه در خفا می گرید و خدا هم اینها را لایق نمی بیند که چنین رهبری برایشان بفرستد !!!
امام آمد تا این دوگانگی ها را از دل این مرزو بوم پاک کند ... آمد تا اتحاد و یکدلی را سرمشق دفتر زندگی مان کنیم ... آمد تا برادری برابری و اتحاد را بیاموزیم ...
کاش امام می دانست با رفتنش هرآنچه را که
آورده بود برد !!!
از کسی می پرسیدم در این سه دهه بعد از انقلاب کجای این مملکت فرهنگ سازی شد برای
پیدایش اسلام ناب محمدی ؟! کجا آمدند و فلان کار را به نیت آماده سازیه زمینه ظهور
انجام دادند؟! و هزار سوال دیگر که حداقل من یکی ندیده بودم و دنیال جوابش می گشتم
!
جواب جالبی داد ، وقتی همسایه ی تو می آید و بینتان دعوا می شود وقتی نمی ماند که
دعوای بین خودتان را حل و فصل کنی !!!
خوب است خیلی خوب است .. خدا پدر آمریکا و غربی ها و همه آنهایی که کوتاهی های این
آقایان را به دوش می کشند بیامرزد که آمدند و نهدید به جنگ کردند و تحریم کردند و
...
اما خودمانیم عجب قدرتی دارند ..نمی دانم اگر آنها هم مشکلات خارجی داشتند تا این اندازه در انحراف اذهان جهان سومی ها مقتدر بودند ...
از آن سر دنیا چنان فرهنگ سازی کردند که در مدت کوتاهی دیدیم دختران ما شدند مصرف کنندگان وسایل آرایش آنها و پسران ما هم عاملین اصلیه پخش آنچه که آنها دوست دارند جوانان ما ببینند و بشنوند !!!
از آن سر دنیا این همه عروسک خیمه شب بازی برای خودشان درست کردند و روز به روز دارند چه پیشرفتی هم می کنند
آن وقت اینها اینجا یک وجب آن طرفتر از هین جوانها نشستند و ریش بلند کردند و نماز جمعه برگزار می کنند و راهپیمایی راه می اندازند و انتخابات آزاد ...
واقعا کورند ؟! نمی بینند که آن طرفی ها موفقترند ؟!
واقعا چشمشان نمی بیند که حسین حسینی که اینها فریاد می کشند و برایش 3 ماه!!! عزاداری می کنند آن طرفی ها چنان فرهنگی از همین حسین
ساخته اند که تاسوعا و عاشورا شده میعادگاه عاشقان !!! و یک
شبه!!! کارشان را انجام می دهند !
الله اکبر از این همه قدرت و نفوذ ...
دیدند اینها نه حرف گلوله و تانک می فهمند نه زبان تحریم ...
دیدند اینها آنقدر پایه های اعتقادی شان قوی هست که داوطلب می شوند برای رفتن روی مین !!!
دیدند اینطوری نمی شود هرچه هم سلاح بسازند نمی شود باید اول آن پایه ها را ضعیف کنند تا بعد این سلاح ها اثر گذار باشند ...
حالا لبخند رضایت بر لب دارند و به ریش همین ریش
گزاران می خندند !!!
و من به هر طرف که نگاه می کنم می بینم یکی سنگ بت اصلاح طلبش را به سینه می زند و
یکی بت اصولگرایش و آنها که نمی دانند چطور کاری برای این هرج و مرج کنند جز داغ
آمدن مهدی فاطمه چیزی بر دلهاشان نمانده !!
چه بوی تعفنی گرفته این مملکت و این سران انگار از این بو لذت می برند !!!
.....................................................................................................
اگر هنوز حوصله خواندن داری بیا با هم تاریخ را ورق بزنیم - به نقل از دکتر شریعتی - : ( 1 )
توده ی مسلمان تا کوچکترین ناراحتی از نظر سرنوشت جامعه می دید ، کوچکترین ظلم و ستمی از طرف خلیفه به مردم می دید ، یا یکی از وابستگان قدرت خلافت را می دید که از مقام خودش سوء استفاده کرده ، تمام مردم کوچه و بازار ، از هر شغلی به مسجد می ریختند و داد فریاد و محاکمه خلیفه و توضیح خواستن ... ! این وضع حساسیت اجتماعی توده ی مسلمان در زمان پیغمبر بود، در زمان عمر بود، در زمان ابوبکر بود، در زمان علی بود ، و حتی در تمام دوران بنی امیه بود! معلوم است که بر چنین مردمی نمی شود درست و حسابی حکومت کرد ، نمی شود آنها را فارغ البال به زیر مهمیز کشید ! آنها تا به این اندازه " فضول " بودند ! مردمی بودند که " خود آگاهی انسانی " و " آگاهی اجتماعی " داشتند ، چرا که مسلمان بودند و تعهد اجتماعی بسیار تند و حساس داشتند . این است که همانطوری که تا صدای اذان بلند می شد با شدت و شور و هیجان به نماز می رفتند و در آنجا به خویشتن فرو می رفتند و به خویش و سرنوشت خود و به خود آگاهی می اندیشیدند ، همان طور هم وقتی که می دیدند عمر ، امپراطوری که مصر و ایران و روم را برایشان گرفته، پیرهنی که از غنایم جنگ پوشیده از پیرهن اصحاب دیگر و مردم کمی درازتر است ( غنیمت ها باید مساوی تقسیم شود ، چه عمر باشد که فرمانده و امپراطور بزرگ شرق و غرب عالم است و چه یک سرباز ) ،اعتراض می کردند
که " چرا پیرهن تو بلندتر است ؟ " مردم ، به جای اینکه از او سپاسگذاری کنند و برایش صلوات بفرستند ، که ایران و روم را گرفته ، و ازش تقدیر کنند ، اولین بار محاکمه اش کردند و یقه اش را گرفتند که چرا پیراهن تو از مال دیگران بیشتر است ، و غنیمتی که تو گرفتی از غنایم دیگر بیشتر بوده ؟ تبعیض کردی ؟
حساسیت توده را نگاه کنید ! حساسیت مردم را نسبت به سرنوشت اجتماعی خودشان ببینید! این است که می توانند تمام ایران متمدن عهد ساسانی را با یک " پف " به هوا پرت کنند ، که اصلا معلوم نشد که کجا رفت ! و این است که می توانند تمام روم را فرو بشکنند ، تمام مصر را با حمله یک سپاه سه هزار نفری تسلیم کنند ... ! " اینها " آدم هایی هستند که می توانند تاریخ را عوض کنند تا این اندازه به دقیق ترین حرکتی که در سرنوشت جامعه شان به وجود می آید توجه دارند ..
بعد عمر مجبور می شود – آن هم نه اینکه سخنگویش بیاید به مخبرین توضیحاتی بدهد ، نه ، می کشندش به مسجد ! - تا عبدالله پسرش را شاهد بیاورد می گوید : " بیایید تحقیق کنید ! نماینده بفرستید هر جا که می خواهید نماینده بفرستید و تحقیق کنید چون من قدم دراز است و مقدار پارچه ای هم که به همه رسیده بود و برای بعضی ها کافی بود برای من کافی نبود این بود که عبدالله قسمت خودش را به من داد ، تا از دوتا قواره غنیمتی یک پیراهن برای من بشود ، و بنابراین این سهم خودم به اضافه سهم پسرم عبدالله است . بروید ببینید ، عبدالله از این غنیمت ندارد !! آنها هم رفتند و تحقیق کردند ، بعد تبرئه اش کردند !!!
خوب معلوم است که به این مردم نمی شود " حکومت کرد "
اگر مایل به شنیدن باشید در پست بعدی ادامه می دهم ...
پاورقی:
.............................................................................................................
1) خودآگاهی و استحمار – صفحه 33
2) آقا عارف نظرتان را خواندم ... آن لینک را به اضافه اکثر لینک های آن وبلاگ را هم خواندم ... می بینی نسل جوان ما چقدر با جوانان انقلاب فرق دارند ... با اس ام اس اعتراض می کنیم آن هم در قالب جک ... چقدر هم نتیجه داد داریم تنها نتیجه اش را می بینیم ... فکر نمی کنیم نتیجه این جک ها و اس ام اس ها آنقدر بارز نباشد که نیاز به توضیح داشته باشد .. !!
3) همیشه دوست داشتم دلیلی باشم برای رویش لبخندی بر دل دوست !! اما انگار شدم آدم بده ی صفحه دفتر خاطرات دوست !!!
انگار این روزها آدم ها نمی توانند راحت ببخشند ... خداگونه بودن سخت تر شده ... بازهم از سها و رقیه عزیرم بابت رفتار اون روز عذر می خوام ... باور کنید هیچ ربطی به امتحان و نمره نداشت که اگر داشت دیگه نیازی نبود مطهره هم اون روزها رفتار سرد و تلخ من و دوری و انزوا و سکوت رو تحمل کنه و درک کنید که حتما اتفاق بدی افتاده بود که مجبور بودم اونطور برخورد کنم ... کاش ببخشید !!! ...
3) خیلی دیر شده اما روز مهندس رو به همه دوستان - مهندس بعد از این - عزیزم تبریک می گم ...مخصوصا مطهره ی عزیزتر از جانم ...
4) دوست من این روزها دلتنگ توام ... می دانم شاید باورت نشود همان دخترک سرسخت و نامهربان روزهای نخستین حالا دلتنگ مهربانی توست ... دعا کن وقتی از سفر بازمی گردم با قلبی مملوء از یقیین و بی هیچ شک و تردید به استقبال سرنوشت بروم ...حالا تنها کسی که می داند این سفر بیشتر از آنچه که می نماید برایم ارزشمند و مهم است تویی و من هنوز خوشحالم که تو دوست منی ...
به نام او ....
قصه امشب من صنعت شعری نداره
مثل من غریبه و تو غصه ها کم میاره
به شرار دل می سورزم ز تمامی وجود
بسم رب الشهدا یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود زیر گنبدکبود
روزهای جبهه و جبگ روزهای قشنگی بود
روزهای قشنگی بود روزهای سخت جدایی
کاشکی جنگ تموم نمی شد میشدیم کربلایی
مادری چشمش به در چرا عزیزم نیومد
بعد چند روز پسرش به روی دست ها میومد
اما بعد جبهه ها ما از خوب ها جدا شدیم
لباس خاکی فراموش شد و بی وفا شدیم
یا ابا صالح پس کی می آیی؟؟!!!
اونجا با ذکر حسین شبونه معبر می زدند
همه جا جار می زنند غلام ابن الحسن انند
ذکر یاابن العسکری از لبشون کم نمی شد
غیر یا مهدی چیزی به دردها مرهم نمی شد
اینجا کم کم خاطراتو از تو ذهن ها می برند
دیگه حرفی از شهید تو مجلس ها نمی زنند
اونجا ناله می زدند چرا آقامون نمی آید
حال جبهه خبر از حضور آقامون می داد
اینجا خون به قلب ناز مهدی زهرا شده
صوت موسیقی طنین انداز محفل ها شده
اونجا کرخه و دو کوهه جنت جانبازها بود
جزر و مد رود دجله مبهوت اشک چشم ها بود
اینجا با زخم زبون جانباز و تحویل می گیرند
همه عزتو تو ثروت و تحصیل می بینند
اونجا سربند اباالفضل به همه توون می داد
بسیجی با لب تشنه لب دریا جون می داد
اینجا غیرت میدن و عشق تمدن می خرن
با حجاب بی حجاب دم از تمدن می زنند
اونجا رفتن روی مین که دنیا رو رها کنید
درد بی درمون دنیا دوستی رو دوا کنید
اونجا زیر برف و بارون توی سنگر های سرد
اینجا ویلا و تجمل رو دلها نشونده درد
یکی محزون یکی خندون شیوه ی اونها نبود
این طریق نبوی و سیره ی مولا نبود
این وصیت نامه بت شکن خمین نبود
روی بوم خونه ها جز پرچم حسین نبود
یا اباصالح پس کی می آیی؟؟؟
بی مقدمه !!!
دوستی خوندن کتاب " خودآگاهی و استحمار " دکتر علی شریعتی رو بهم
پیشنهاد کرد و تاکید داشت که حتما این کتاب رو بخونم و جالب این بود که ادعا می
کرد بخش عظیمی از اندیشه هاش در این کتاب هست ...
اگه حوصله شو دارید بیاین با هم بخشی از این کتاب رو بخونیم :
خود آگاهی بالاتر از آگاهی از فلسفه ، آگاهی از علم , آگاهی از تکنیک، آگاهی از صنعت است ؛ اینها « آگاهی » است نه « خود آگاهی » !
یعنی چیزی که مرا به خویش بنمایاند , چیزی که مرا استخراج کند , چیزی که مرا به خودم معرفی کند ، چیزی که متوجهم کند که من چقدر « ارزش » دارم.
هرکس به میزان ایمانی که به خودش دارد ارزش دارد .
چقدر مارا تحقیر کرده اند !
نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید – از خانواده به بعد همینطور است – به قدری
ما را تحقیر کرده اند که چیز هایی را به
عنوان " امکانات قدرت خودمان " برای خود نمی شناسیم ؛ که حتی بچه های
حیوانات این قدر خودشان را عاجز نمی بینند !
حتی از اینکه حرفمان را بگوییم ، انتقادی کنیم ، سوالی بپرسیم عاجزیم !
سراپای وجودمان عجز است ، در تصورمان نمی گنجد که عرضه انجام
کار کوچکی را داشته باشیم ! این قدر نسبت به شخصیت خودمان بی
ایمان و کوچکیم ! و مسلما نسلی و آدمی که خودش ، خودش را کوچک بشمارد "
کوچک هم هست " !
برای اینکه بتوانی دیگری را به صورت برده خودت تسلیم کنی ، اول باید تحقیرش
کنی به قدری که خودش باور کند از نژاد و خاندان پست است ! آنوقت است که پست برایش
نه تنها چندش آور نیست ، بد نیست که با تمام التهلاب و آرزو و عشق و التماس ، می
آید به بردگی تو و پناه می آورد به اربابی تو !
مگر ما را ، ما دنیای سومی ها ، ما شرقی ها ، ما مسلمان ها را چه کار کردند ؟اول
مذهبمان ، زبانمان ، ادبیاتمان ، فکرمان ، گذشته مان ، تاریخمان و اصلا نژادمان را
و همه چیزمان را چنان تحقیر کردند ، و ما را به قدری آدم های دست دوم حساب
کردند ، که ما نشستیم خودمان خودمان را مسخره کردیم !
خودآگاهی و استحمار – دکتر علی شریعتی – چاپ اول 1386 – صفحه 23
خوب کافیه .. بیاین با هم چندبار این جمله رو تکرار کنیم .. اصلا بشود مشق شبمان تا بفهمیم داریم با خودمان چه کار می کنیم ...
" نشستیم خودمان ، خودمان را مسخره کردیم "
من قضاوتی نمی کنم فقط دوتا از پیام های کوتاه که دو روز اخیر از همون دوست مذکور به دستم رسیده رو براتون می نویسم ... تا باهم قضاوت کنیم جوان امروز که در حرف دم از روشنفکری می زند و حتی دیگری را به خواندن فلان کتاب دعوت می کند خودش در عمل چه می کند :
" اولین گزارش سفیر امید : زمین گرد است " !!!
" در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دست یابی ایران به تکنولوژی فضایی نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت !!
بیشتر به این جمله بیاندیشیم : خودمان خودمان را مسخره کردیم ...
حرف دل زیاد است و مجال کم ...
التماس دعا...
در پناه حق...
پاورقی :
- از مطهره ، رقیه و سهای عزیزم عذر می خوام به خاطر این دو روزی که نمی تونستم جواب تماس هاشونو بدم مخصوصا مطهره و رقیه عزیزتر از جانم به خاطر محبتتون و نگرانی تون از صمیم قلب ممنونم امیدورام لایق این محبت باشم منو ببخشید این روزها حال خوشی ندارم اجازه بدین یه کم تنها باشم .... دلم برای خودم تنگ شده !!!
- دوست من یادت هست گفتم هر بلایی که بر سر آدمی می آید یا آزمایش اوست یا کفاره گناهش ... یادت هست که گفتم اتفاق ناگوار و غیر منتظره ی آن روز کفاره کدام گناهم بود ؟! یادت هست که گفتم می خواهم جبران کنم چون خواهان آن گوهری هستم که لیاقت و قدرت می خواهد !! حالا این را می گویم تا بیشتر باورت شود که حرفم بر حق بود امروز بر خلاف آن روز تلخ بهترین اتفاق برایم رقم خورد .. می بینی نشانه های آشکارش را .. می بینی تا به خطا رفتم مجازات شدم و همینکه در صدد جبران بر آمدم تشویق !!! .... دوست من سپاس قلبم را از درک بالایت نسبت به اندیشه ام پذیرا باش ... بزرگی ات ستودنی است و من خوشحالم که تو دوست منی ...
آوای عاشقانه ی ما در گلو شکست...
همین...
و دیگر واژه ها یارای به تصویر کشیدن
غمم را ندارند ....
و باز هم این روح همان روح تشنه ای است که مشتاق لحظات تنهایی و گریز از هیاهوی دنیای بی رنگ آدم هاست ...
دیدی چه راحت بغض های فرو خورده در گلو ناگفته ماند ..
دیدی حتی اشک هم راوی این قصه پر ترانه نشد !!!!
دیدی چه ساده ترانه هایمان بی صدا ماند ....
دیدی که بالهای پروانه های نگاهمان در دود وشلوغی شهر بی رنگ شد....
نگفتم روزی خواهد رسید که همه اصولی که ساختیم نقض خواهد شد ...
میگن "مهمون حبیب خداست "
دل نوشته های یکی از این دوستای خوب خدا مهمون کنج غربت ترانه سکوته ...

و چه زیباست که انسان خدا را به خاطر صفت هایی که دارد ، دوست داشته باشد . تجسم او درهرمنظر و جایگاهی ، شناختی نزدیک به افکار ، در ذهن ترسیم می کند .
کسی که اگر دوست بود ، دوستی رو در حق انسان تمام می کرد ...
کسی که اگر مادر بود ، هرگز آدمی بزرگ نمی شد ، تا در آغوش او تا ابد کودک باقی بماند ...
او همدمی بود که همیشه در کنارت می ماند و تو هرگز فراموش نمی شدی ...
معشوقی که وفادار می ماند . مهربانی ، که با همه ی خداوندیش ، دوست دارد به آنجا که هست ، برسی !
معلمی می شد که هیچ گاه از شاگرد تنبلش خسته نمی شد و سعی می کرد هر چه می داند به او بیاموزد ...
آری او بهترین معلم بود ... آری او بهترین دوست می بود ...
چه کمالی بالا تر از این ، که :
خوب بودن را به خاطر او بخواهیم
دوست داشتن را به خاطر عشق بخواهیم
و حرف ها را به خاطر ارزش واقعی خودشان .
تا به پایان راهی برسیم که دنیا را برای خودمان نخواهیم .
چرا خود را از فضای بسته ای که هستیم آزاد نکنیم ؟ چرا زندگی بدون ریا و خالصانه را مانند اطاعت محض کودک از طبیعت درونش یاد نگیریم ؟
آزاد فکر کردن یعنی سبک بودن .رها کردن تمام اضافات ذهنی . تعصب ، غرور، توجیه خداجویی ها !! ، منافع شخصی و...
یعنی ساده ی ساده اندیشیدن . این طور احساس کردم که انتهایش باید به او ختم شود .
تا به این لحظه از عمر ، آیا دقت کردید که چقدر خوب می شود ، نماز هایمان را برای خودمان بخوانیم نه برای خدا ! یعنی نه به خاطر ادای دینمان به خدا بلکه بیشتر به نفع خودمان که بتوانیم رشد کنیم ، برای بزرگ تر شدن خودمان . از اینکه با گذشتن نماز از وقت معینش ، اضطراب و دلشوره ای در دلمان می افتد به این خاطر باشد که لحظه ای را برای نزدیک شدن به او از دست دادیم ، نه به خاطراینکه از انجام یک عادت روزانه عقب افتادیم .
همه ی خوشی ها ، همه ی دلنگرانی ها مان برای خودمان باشد . در این صورت ، شاید بر عکس چیزی که تصور می کنید ، به او بیشتر علاقه مند شوید . و اعمالتان را برای او خالص کنید . این دو بینش هیچ تضادی با هم ندارند ، که برای دلت عمل کنی و در عین حال به قرب او برسی .
خوب است به جملات ساده پنداشته شده ی اطرافمان بیشتر تامل کنیم . وقتی به مشکلی بر می خوریم ، از دهن کسانی این جمله رو می شنویم : دنیا دو روز بیش نیست و ارزش ناراحت شدن را ندارد . این کلامی سنگین و حتی درک آن از بسیاری از خود متکلمان این سخن فراتر است . وقتی کسی به این درجه برسد ، هرگز اندوهگین و نگران نخواهد بود . داشتن چنین روحی وارسته از حوادث روزگار ، همان ماموریتی است که به خاطر آن وارد زمین شدیم .
به هنگام کشف یک حقیقت ، در می یابیم که زندگیمان هم جز رسیدن به واقعیات نیست . به این خاطراز زندگی ، معانی مختلفی استنتاج می شود .
اکثرمان نمی دانیم که چرا در این دنیا هستیم ! برای همین مرتکب اعمال بد نیز می شویم ، گاهی هم دلیلش فراموشیست .
زندگی رسیدن به حقایقی است که منجر به زیستنمان می شود
او بود که اعتماد کرد ...
کسی که می بخشد ...

خیلی ها بهم خورده میگیرن که آی تو چرا میای حرفهای دلتو می نویسی تا هرکسی بخونه !!! پیش خودم میگم اگه گفتن حرف و شنیدنش اشتباه بود امثال قیصرها ... شریعتی ها .. اخوان ثالث ها ... و و و که همه از دل زیاد گفتند چه اشتباهی کردند !!!
می دونی چی آزارم میده ... آدم های متمدن بی دین و دینداران بی تمدن !!!
و بدتر از اون کسایی که ایستادن تا ادای آدم های متمدن و دیندار رو در بیارن !!!
دیدم کسایی که با همه وجود دم از دینداری میزنن اما ساده ترین اعتقادات دینی رو نادیده میگرن ... پس تلاششون در جهت تبلیغ دین ریاست؟! (1 )
باشه باشه حق با تو !
دارم تند میرم .. !
تو بگو اسمش چیه ؟!
نمی دونم چرا از اینکه خودمو فریاد بزنم هیچ وقت نترسیدم !!!
نمی ترسم اگه اعتراف کنم که دینمو نشناختمو عقبم ... نمی ترسم که بگم آره منم شاید از اونایی باشم که دل آقارو لرزونده ... نمی ترسم اعتراف کنم و نمی ترسم دست نیاز دراز کنم و کمک بخوام .... بگم تو تو تو
تویی که به اون بالاها نزدیکی بگو با دلت چیکار کردی که لایق عشق بازی با خدا شدی ؟!
می دونم .. ایمان دارم که خودش یه روزی حالا به هر طریقی جواب فریادهامو میده !!!
می خوای با انگشتات نشونم بد و یواشکی تو گوش دوستت بگو : اینه ها .... " " (2 )
می دونی چیه .... تکرای شده می دونم ... اما خوب می گم تا بازم تکرار شه : " سه تا انگشت دیگه به طرف خودته !!! "
بگذریم ... اصلا حرفهام یکپارچگی نداره... می دونم .... اما دست خودم نیست بعد این همه ننوشتن همه اون واژه هایی که مدتها تو قفس ذهنم پنهون شده بود عصیان کردند ...
نمی تونم ننویسم ... نمی تونم ....
بازهم از کلام آرامش بخش کسی که تنها زبان گویای احساسات درونیه منه که خودم هرگز قادر به نگارششون نبودم میگم :
" اندک اندک بودنم رنگ می باخت . زیستنم آن را در اعماق فراموشی میبرد و محو می کرد و من رفته رفته میشدم : " مجموعه ی در هم آنچه زیستن اقتضا میکند ! "
اما هرگاه که لحظه ای بیکار میماندم خاطره خودم بیدار میشد و بی تاب می شدم ... خود را در قلب زندگی فرو میبردم تا از یادش ببرم ... کار فراموش بخش خوبی است .. رنج ها و شوق ها و حساسیت های زندگی تخدیرهایی است که رنج بودن را از یاد میبرد آرام میکند ....
کوشیدن ، فکر کردن ، خواندن و فرا گرفتن و از همه خوبتر برای من " نوشتن " مسکن های خوبی هستند .. !
" ننویسندگی " این دشوارترین کار ، هولناک ترین فاجعه زندگی من است ... مرا به یاد خویش می آورد و چنان دیوارنه وار حلقومم را میفشرد که احساس مرگ می کنم !!!
می خوام بنویسم ....
پاورقی :
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1. واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
2. گاهی شنیده ها در قالب نوشتن ها گنجونده نمیشن ... !
3. از کلیه عزیزانی که به وبلاگشون سر نمی زنم عذر می خوام .... سعی می کنم هروقت فرصتی شد حتما با حرف های دلشون همراه شم ... و از عزیزانی که با احساسم همیشه همراه هستند ممنونم ... وقتی با خوندن یک جمله ساده حس می کنی که درک شدی اون لحظه سرور آفرین ترین لحظه زندگیه چون امید تو دلت زنده تر میشه ...
۴- بوی قلم زیتونی چراغ به دستی که ترانه را با دل خود سرود ... هرچند نه ترانه چنین زیباست !!

یه دوستی تو وبلاگم نظر خصوصی گذاشتن که " دل ما آرزو موند که یه بار بیایم اینجا و رنگی از امید ببینیم !! "
حرف اون دوست بدجوری دلمو سوزوند و یه حس عجیبی بهم گفت چیزی که از سر بی خیالی گفته میشه رو فراموش کن اما نتونستم چون اون آدم از نظر من کسی نبود که بخواد از سر بی خیالی چیزی بگه ...
الانم نیومدم که بمونم یه آهنگی گوش دادم که خیلی اذیتم کرد !!!
حالا میگم تو هم با من بخون :
- سلام – سلام عرض کردم
- بفرمایید !!!
- ببخشید واسه آگهی تون مزاحم شدم خواستم اگه بشه اینجا استدخدام بشم
- مدارکتونو آوردین ؟
- بله آوردم!
- کامله ؟!
- بله کامله !
- سابقه کار !!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.
آخه بابا باغت آباد درکم کن
نگو جلو راه وایستادی آقا حرکت کن
تو اینجا نشستی واسه اینکه جوتبمو بدی
پایینو نگاه نکن چشم پر از عذابمو ببین
اگه نیازمند بودی تو هم می شدی یک کنه
ببین اسم بد شانس روی پیشونیه منه
عصبانی ام یه زلزله ده ریشتره توم
چرا اون با یقه بسته و ته ریش بره تو !
همینا می تونه جوونای مارو پیر کنه
حدس زدی یه روزی پیشش کارت گیر کنه ؟!
تا که می رسه به منه بدبخت آواره
می گی الان نه باشه بعد وقته نهاره !
بیا یه کار خوبی بکن تو یه روزه
امضاتو نمی خوام بزارم توی موزه !
نگو مدارکت ناقصه تو فردا بیا
همه چیزو کامل کن و بعد وردار بیا
واسه استخدام دقت کن به ضابطه ها
باید داشته باشی 5 سال سابقه کار !
نمی خوام داد بزنم الکی شلوغ بکنم
بگو 5 سالو من از کجا شروع بکنم ؟!
منو داری می بینی که از این زمونه سیرم
از همه جا بریدم یه جوونه پیرم !
بارمو می بندم شبونه می رم
به خاطر تو دیگه کارم تمومه بی رحم !
بیدار شدی می خوره به سرت هوای صبح
توی روزنامه ها بخون صفحه حوادثو
ببین مادری که دخترشو کشته بود
بعد خودشو پرت کرد از پشت بوم
می گی چه مادر بی رحمی چه روزگاری
چیه خراب شد اول روز کاری ؟؟!
اگه دقت کنی با کمی ریشه یابی
می فهمی حتی یه مادرم میشه یاقی!!
اون مادر ای کاش باز زنده می شد
واست تعریف می کرد داستان زندگیشو
روزی که خداوند دخترشو هدیه می کرد
مادر داشت از خوشحالی گریه می کرد
با وجود پدری که بیکار بود
دم بیمارستان نشسته و سیگار دود
می کنه و بدهی ها هر روز قد می کشه
مرد دور آگهی ها همش خط می کشه
بند امیدش به اینده ها پاره شد و باخت
آخر سرم که خیابونا کارشو ساخت
قاتل تویی خدا ببخشه گناهاتو
حالا برو بخون مجله گل آقاتو
خیلی شده یه جوون جلوی تو ظاهر بشه
یه جوون تحصیل کرده که مسافر کشه
این همه سال زحمت کشید واسه کاری
که با روی سفید بره خاستگاری
دیگه خودتم می دونی اینه گفته عقل
باید با پول بشینی سر سفره عقد
و توی پول یه چیزی به اسم وفا گمه
گذشت وقنی که می گفتن مهم تفاهمه
باغت اباد منو درکم کن
نگو جلو راه واستادی اقا حرکت کن
منو داری می بینی که از این زمونه سیرم
ار همه جا بریدم یه جوونه پیرم !
بارمو می بندم شبونه می رم
به خاطر تو دیگه کارم تمومه بی رحم !
و دیشب فیلم روزگار غریب ...
اگه دیده باشبد نمی دونم شما هم قد من آتیش گرفتین !!! که دونا بچه مدرسه ای به خاطر یه مداد دقت کن یه مداد !!! دعواشون شد و یکی چشماش آسیب دید و اون یکی به خاطر اشتباه کودکانه با ضربه چاقو از بین رفت !!! و به خاطر یه مداد یه بچه شد بزهکار !!!
و امروز تلفن دوستم طومار فجایع رو بلند تر کرد و دنیا سرم خراب شد
بهم گفت طوفان این مدت به خاطر یه سری آزمایشاتیه که دارن تو شمال کشور انجام میدن و باعث بارور شدن ابرها میشه ...
من باور نکردم !!!
اما وقتی فکر می کنم که میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها فکرم به این چیزها کشیده میشه که :
مگه نمی گن ماه رمضان ماه رحمت و برکت الهیه و سفره رحمت خدا برای همه پهن شده پس با این اوصاف میشه باور کرد خدا تو همچین ماه عزیزی بخواد عذاب بفرسته !!!
عذاب خدا نیم ساعته میاد و تموم میشه !!! بدون اینکه گناهکاری نابود بشه یا فاسقی نسلش منقرض بشه فقط شرکت روغن غنچه 21 میلیارد خسارت ببینه !!!
آهای امیدوارا ...
منم صبح تا شب پای سجاده ام نشسته ام و می گم خدایا مرا از آتش دوزخ حفظ بدار
در حالیکه بچه همسایه ام داره تو آتیش فقر شب ها گرسنه سرشو روی بالش می زاره و من فقط می گم به رحمت خداوند امیدوار باشه
یادمه تو کتاب بینشمون نوشته بود : در دوران مسیح تو کلیساها به مردم فقیر می گفتن نعمت و فراوانی که ماها داریم لطف خداست و مردم فقیر از ترس عذاب خدا اعتراضی نمی کردند !!!
امروز هم دهن مردم مارو به اسم دبن و اسلام بستند !!!
به قول یه استاد عزیزی طرف با مدرک دیپلم و پارتی پشت میز نشسته سخت ترین کارش بلند کردن خودکاره میلیونی حقوق میگیره و یه جوون بعد از سالها درس خوندن با مدرک لیسانس گوشه خیابون مز می فروشه !!!
امثال من که در امد ماهانه والدینش ...... تومنه و نفسش از جای گرم بلند میشه !!! خیلی بی انصافیه که بگه امیدوارم باشید به رحمت خدا شاید خدا شرکتی باز کند که بدون پارتی کارمند می پذیرد و حقوق را هم از آسمان می فرستد و شما ها دعاگو باشید ... !!!
به اون دوست خوبم می خوام بگم من تو درگیریه دین و دنیا و درون پر از تشویش خودم گم بودم و تنها امیدم برای رهایی توجه خدا بود ..
اما حالا با دیدن این چیزها می فهمم که ... !!!
چی بگم .. نمی دونم !!!؟
مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
این همه گفتم باز هم نتونستم چیزی که می خواستمو بگم ...
الهی و ربی من لی غیرک !!!!
سلام
چند بار تایپ کردم و پاک کردم !!!
نمی دونستم چی می خوام بگم .. چطوری می خوام بگم ... فقط می دونستم که می خوام بگم ...
همیشه حرف های پر از درد برای گفتن هست ...
حرف هایی که نمی تونی هر جا فریاد بکشی ...
چقدر دنیا بی رحم شده که کنج غربت ها خلاصه شده تو صفحات مجازیه نت ...
جایی که وقتی حرفتو می گی کسی رنگ صداتو نمی شنوه ... نقش غم یا شادی رو تو چشمات نمی بینه ...
گریه روی گونه هات یا خنده ی روی لباتو نمی بینه .... و فقط چند سطر که رهگذرهایی گاها میان یه نگاهی می کنن و شاید چند نفری با دلشون همراه شن !!!
اما همیشه منتظر می مونی...
منتظر همنواییه دلی که می دونی با همه وجودش پای حرفات نشسته و میون خط به خط نظراتش حس خوب درک شدن رو تجربه می کنی...
و اگر هم هیچ کس نبود فقط به این امید که جایی هست تو بدون محدودیت می نویسی ادامه میدی ..
آزاد آزادی که قلمتو به هر نوایی که دلت می نوازه برقصونی !!!
اما همیشه یه لحظه هایی هست که خیلی خسته میشی !!! خیلی خیلی ...
و دلت می خواد بری ... رها بشی از این تکرار بی فرجام به جایی که چیز تازه ای برای دیدن باشه !!!
اما صد افسوس که با نگاه به پنجره هر دلی از دیدن کاغذ دیواری های تکرار غمگین تر از قبل ادامه میدی
با پاهایی که شاید از فرط نا امیدی دیگه رمقی برای گام بعدی نداشته باشند ...
و دیگه منتظر دل بعدی نمی مونی منتظر آخرین قدم می مونی تا تموم شه !!!!
این رفتن ها تموم شه ... و برسی به اون لحظه ای که دیگه پاهات نمی تونن حرکتی کنند و بال هات برای پریدن آماده میشن !!!
نمی دونم برای چه مدت چه وقت .. اما دوست دارم نباشم ...
.
.
.
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم
منو از دعاهای قشنگ لحظه ی سبز افطار بی نصیب نزارید
به خاطر همسفریتون و مهربونیتون از صمیم قلب تشکر می کنم و امیدوارم همیشه شاد شاد شاد باشید
خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های ناب یک عمر
به جز دلواپسی ها با تو باشد...
خط آخر...
و شعر بهانه ای است برای گفتن حقیقت..
عاشقانه تر از همیشه دلم هوای سرودن گرفت
برای واژه
برای شعر
برای قافیه
چه انتظار غریبی
چه دل تنگیه عجیبی
هوای خشک و مه آلود ذهن خسته ام
چند روزی است هوای باریدن گرفت
سر می خورد قلم به روی کاغذ و دلم
عزم سفر به انتهای مشتاق ترین لحظه های پریدن گرفت !!!
دلیل این همه شور
دلیل این همه شوق
نه نه !!!
مگذار فریب نگاه سبز عاشقی
بشکند سکوت و خاموشیت
مگر برای دقایقی!!!
ای شب شوم نا آرامی
بکش دست از این ترانه سرایی
از این همه تشویش در من
از این همه آوای نا مفهوم
از این امید پوچ رهایی
لختی برای حقیقت بخوان که من
برای فهم سرّ پنهان تو
از بس به دنبال دلیل گشته ام
از فرهاد ها که بی ستون شکشته اند
دل شکسته ترم !! خسته ام !!
چرا جرا ؟؟
چرا همیشه برای سرودن درد واژه کم می آید !!!
نمی توان سرود درد را
درد را باید دید
باید فهمید
هی تو با توام که می گفتی
رنگ دردهای تو را می توان فهمید
باوری نمی کنی جرا ؟
درد را باید بویید
درد را باید نوشید !!!
آه ای واژه های سرد
من از اسارت شما رها می شوم
آری رها می شوم از این اسارت تلخ
دیگر به هنگام کشاندنم به عمق خویش
لبیک های پیا پی ام نخواهی شنید !!!
احساس من چو واژه شد
از زبان دل افتاد و مرد !!!
این واژ ه های تهی
آلوده اند احساس پر مرا
دستان من
اندیشه ام
خنده های کودکانه ام
آبی ترین لحظه های ناب عاشقانه ام
در میان خطوط تلخ روزگار خشکیده اند
تنها همین احساس پاک
بازمانده ی دلی شکسته است...
گر شود اسیر دست و اندیشه و قلم... !!!!!!
نه نه ...
می خواهم احساسم احساس بماند !!!
" ترانه سکوت "

خیلی وقت ها منتظر رسیدنه این ساعتم...
خیلی شب ها تو این ساعت لحظات مملوء از عشق رو تجربه کردم ...
برای شنیدن حرف های معشوقه ام ( لاف عاشقی است !!! ) قرآن را می گشایم و از آیه های هدایت بخشش سیراب می شوم !!!
و هزاران تصمیم که فکر می کنی کافی است تا خوب باشی .. !!!
برای چه می خواهی خوب باشی ... هی تو ... با توام .. این خوبی ها را برای چه شمردی ... هان بگو !!! ... از اعتراف نترس ... !!
ای فرزند آدم عاشق نیستی !!!!!
این همه گفتم اما ..
بی مقدمه
...
...
فرخنده میلادش مبارک
...
....![]()
.
.
.
اونایی که نیمه شعبان از آقاشون عیدی میگیرن سلام منو بهشون برسونن و ازش بپرس : " آقا جون بد ها مگه دل ندارند ؟؟؟؟!!!! "![]()
.
.
.
از همه همسفرهای سبز کنج غربت بی رنگم می خوام که مثل همیشه منو از دعاهای خالصانه لحظات عاشقانه ی عبادتهاشون بی نصیب نزارن ![]()
![]()
....
.
.
.
در پناه حق![]()
![]()
![]()
---------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 5/26 ساعت 17:09
پی نوشت 1 :
ای وصل تو شکیبم ای چشم تو طبیبم
باز آ که درد هجران بی تو دوا ندارد
فریاد بی صدایم در سینه حبس گشته
از بس که ناله کردم آهم صدا ندارد
مهدی بیا
پی نوشت 2 : برای اومدنش ساعت صفر عاشقیه امشب با هم دعا کنیم
گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشماندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لبهای غنچه شدهاش برد تا ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتی لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
گفت :«از خودتان بپرسيد!»
گفتم:«من؟»
و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد،
جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمیدانم سر چی میخواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»!!!
خنديدم. و او ادامه داد:
«من داشتم از نردهی کنار اسکله میپريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!»
به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!
برگرفته از : نگاه ها و چشم ها
شما به منظور پرکردن خلاءهای روحی خود و نه به خاطر اینکه فرد مناسبی یافته اید به روابطی وارد می شوید
موقعی احساس خلاء روحی می کنید که از درون بطور مداوم احساس خالی بودن دارید, این خالی بودن ممکن است در مراحل معقول تر به مانند یک نگرانی و یا تنش تجربه شود و در مراحل حادتر به درد , افسردگی و ناامیدی تبدیل گردد به مانند حیوانی که از گرسنگی رو به مرگ است و هرچیزی را می خورد تا از احساس شدید گرسنگی رهایی یابد...
این امکان نیز وجود دارد که برای رهایی از درد تنهایی خود به هر رابطه ای اعم از سالم یا ناسالم,با محبت و صمیمیت یا خشونت آمیز , ازضاء کننده یا تباه گر تن در دهید .. صرف این فکر که : " من با یکی رابطه دارم " موقتا احساس تنهایی شما را تعدیل خواهد کرد و بودن با آن شخص برای مدتی احساس رضایت بخشی به شما خواهد داد زیرا که دیگر مجبور نخواهید بود که تنها باشید ...
کاملا واضح است که یک فرد در چنین شرایطی تا چه حد آسیب پذیر است در مواقعی که فرد به دلایل نا درست به افراد نامناسب و در روابط نامناسب درگیر می شود تنها پس از گذشتن دوران اوج رابطه با یک فرد است که با ماهیت آن فرد روبه رو می شوید و چه دردناک است که دریابید نه تنها احساس خلاءتان رفع نشده است بلکه حتی حضور چنین شخصی احساس خلاء و تنهایی تان را بیشتر نیز می کند ممکن است ببینید که مرتبا از رابطه ای به رابطه دیگر می روید و هیچ گاه احساس رضایت نمی کنید و می اندیشید بالاخره چه موقع " همسر ایده آل " خود را پیدا خواهید کرد ؟
تنها موقعی رهایی خواهید یافت که در یابید قبل از اینکه آماده رابطه سالم با فردی باشید می بایست قلب و روح خود را اغناء کنید .. همانطور که متخصص تغذیه به شما می گوید که با شکم خالی خرید نروید زیرا که هر غذای نا سالمی را انتخاب خواهید کرد, نصیحت من نیز به شما این است که هرگز قبل از اینکه روح و زندگی خود را سرشار کنید به خرید " شریک زندگیتان " نروید . یا حداقل از احساس خلاء و تنهایی مفرط , روحیه تان رو به مرگ نباشد ..!
در روابطی که احیانا نیز می توانند برایتان مناسب باشند وارد می شوید اما انتظار دارید که آن رابطه خلاء روحی تان را پر کند در حالیکه خودتان باید خودتان را سرشار می کردید به کرات می شنوم که بسیاری از مردم از این موضوع شکایت دارند که شریک زندگیشان به آنها احساس کامل بودن نمی دهد و اینکه رابطه بیش از این ارزش ادامه دادن ندارد اغلب اوقات این شکایت کسی است که خود احساس خالی بودن و عدم کمال می کند ... چنین شخصی توقع دارد که معشوق او خلاء های احساسی و روحیش را که به مدت طولانی و حتی قبل از شروع رابطه اش با خود حمل می کرده پر کند
" اگر احساس تهی بودن می کنید هیچ شخصی صرفنظر از اینکه چقدر هم شما را دوست داشته باشد قادر نخواهد بود خلاء روحی شما را پر کند "
شما می توانید رابطه ای ایده آل را به این چشم داشت که همسرتان ناجی احساس روحی شما باشد خراب کنید !تنها شمایید که می توانید جاهای خالی را پر کنید تنها شمایید که می توانید خود را نجات دهید این معقول است که از همسر خود انتظار داشته باشید تا به تنهایی شما نیافزاید یا شما را در التیام زخمهایتان حمایت کند و به شما عشق بورزد و یا به شما بیاموزد که چگونه خود را دوست بدارید اما در نهایت این شمایید که باید فهرمان خود باشید ....
خوندن وبلاگ یکی از دوستام منو یاد این مطالبی که در کتاب بار بارا دی آنجلس خونده بودم انداخت ...
این روزها کنج غربت های زیادی مملوء از درد و غم تنهاییه و بعضا عشق های نا فرجامی که ماها از روی بی انصافی اسمشون رو عشق گذاشتیم ....
با جرأت بگم که خود من هم گاها هوس عصیان می کنم و اینکه بخوام با تموم وجود عاشق باشم و عشق بورزم و شاید به دنبال کسی که پاسخگویی برای این عشق بی انتها باشه ....
من دقیقا نمی دونم چی باعث شد که آدم و حوا اون میوه درخت بینایی رو بخورند و اون امانتی که خدا بر آسمان ها و زمین عرضه داشت و از پذیرش سرباز زدند و انسان پذیرفت چی بوده ....
اما می دونم احساساتی که در ما طغیان می کنه بی شباهت با چیزی نیست که اونها رو به سمت اون درخت کشوند...
یکبار تبعید زمین و زمان شدیم تا یاد بگیریم چیزی رو که خدا منع کرده باید ازش دوری کرد ولو اینکه همه عالم دست به دست هم بدن تا ما رو به اون سمت بکشونند..
چرا فکر می کنیم وقتی احساسی نسبت به کسی داریم حتما اون فرد کسیه که باید همه هستیمونو فداش کنیم و وقتی این کارو از روی جهالت انجام دادیم بعد از اینکه تنها گذاشته شدیم !!! اونقدر خودمونو تو آنیش جدایی و غم می سوزونیم تا از احساسمون چیزی نمونه !!!
دوست من همه ما گمشده ای داریم که روزی به اون می رسیم اما قبل از اون نیاز داریم تا خودمونو پیدا کنیم تا وقتی خودمون کامل نباشیم هرگز نمی تونیم در جهت کمال دیگری قدم بر داریم ...
و خودمون رو به آتیش جدایی عشق های کذایی که از دست رفتن نسوزونیم ...
برای همه آدم ها کسی آفریده شده که بودن با اون جدایی نداره پس اگر از روی کودک درونمون وابستگی عاطفی به کسی پیدا کردیم و پس از مدتی به جدایی کشیده شد به جای سوختن خودمون برای آینده و عشقی که پیش رو داریم تلاش کنیم ...
این هم قسمت دیگری از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی :
چنانچه جاذبه زیادی نسبت به کسی تجربه می کنید :
لزوما به این معنی نیست که عاشق اویید
لزوما به این معنی نیست که برای هم آفریده شده اید
لزوما به این معنی نیست که ازدواج موفقی خواهید داشت
قطعا به ایم معنی است که :
بیوشیمی جنسی خوبی دارید
یک یا هر دو شما در مهرورزی مهارت دارید
ممکن است به این معنی باشد که :
جاذبه جنسی بین شما قوی است بطوریکه می تواند پایه ای برای یک رابطه سالم باشد اگر در نواحی دیگر نیز تفاهم داشته باشید ..